هیچ کس اشکی برای ما نریخت


هر که با ما بود از ما می گریخت


چند روزی ست حالم دیدنیست


حال من از این و ان پرسیدنیست


گاه بر روی زمین زل می زنم


گاه بر حافظ تفا’ل میزنم


حافظ دیوانه فالم را گرفت


یک غزل امد که حالم را گرفت



ما ز یاران چشم یاری داشتیم


خود غلط بود انچه پنداشتیم

 


 

نوشته شده توسط فرزیــــن در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 23:46 موضوع | لینک ثابت