تبليغاتX
کلبـــــــــــــه عشـــــــــــــــــــق

کلبـــــــــــــه عشـــــــــــــــــــق

لحظه دیدار نزدیک است

لحظه دیدار نزدیک است
 
باز من دیوانه ام ، مستم
 
باز می لرزد دلم ، دستم
 
بازگویی در جهان دیگری هستم.
 
های ، نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ!

های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست!
 
و آبرویم را نریزی ، دل!

ـ ای نخورده مست ـ
 
                                لحظه دیدار نزدیک است.
 
TinyPic image


 

نوشته شده توسط فرزیــــن در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 23:33 موضوع | لینک ثابت


دوست دارم....

تونباشي چه کسي منونوازش ميکنه

 

باصبوري بامن دلخسته سازش ميکني

 

تونباشي نميخوام لحظه اي روسر کنم

 

 نميدونم بعدتومن چي روباورکنم

 

نميتونم نميتونم که تورورهاکنم

 

 بعدتو من چه کسي روعشق من صدا کنم

 

از کسی که این شعرو واسه من فرستاد خیلی خیلی ممنونم

دوست دارم.....


 

نوشته شده توسط فرزیــــن در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 19:42 موضوع | لینک ثابت


مـــن هنــوز تورا دارم

گاهي كه دلم

به اندازهء تمام غروبها مي گيرد

چشمهايم را فراموش مي كنم

اما دريغ كه گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند

من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس

مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
 
وكسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد

و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند

با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست

از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد

و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد

و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد

از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
 
 
مـــن هنــوز تورا دارم
 
 
گر تا قيامت هم نيايي ! چشم انتظارت مي نشينم 
 
 


 

نوشته شده توسط فرزیــــن در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت


عطوفت مرد


دستی مرموز عشق را با خود برد


کینه خندید


عشق بغض آلود پرسید


هیچ کس رنگ وفا را آیا در چشمم دید؟


و من آن کولی سرگردان مانده حیران که بمانم یا بدانم


روزی آیا عشق من در قلب تو می میرد؟


و د رآن سردی بی مهری جا می گیرد؟


بدان آنروز بدان

 
که چو مجنون


لیلای تو هم می میرد

 


 

نوشته شده توسط فرزیــــن در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت


او برای همیشه دیر کرده است

پرسید که چرا دیر کرده است ؟


نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟


خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است


تنها دقایقی چند تاخیر کرده است


گفتم امروز هوا سرد بوده است


شاید موعد قرار تغییر کرده است


خندید به سادگیم آینه و گفت


احساس پاک تورا زنجیر کرده است


گفتم از عشق من چنین سخن مگوی


گفت : خوابی سالها دیر کرده است


در ایینه به خود نگاه میکنم آه


عشق او عجیب مرا پیر کرده است


راست گفت آیینه که منتظر نباش


او برای همیشه دیر کرده است

 


 

نوشته شده توسط فرزیــــن در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 23:52 موضوع | لینک ثابت


چه بگويم از عشق ؟؟؟

گفتي از عشق بگو :

چه بگويم من از اين زخم عميق !

چه بگويم من از درد بزرگ !

چه بگويم که اگر گويم من :

جز نمک پاشيدن بر سر زخم نباشد هرگز ،

فقط مي گويم :

عشق دنياي غريبي است !

که اگر وارد آن گشتي تو :

فقط مرگ تواند زآوارگيش آزاد و رها گرداند




 

نوشته شده توسط فرزیــــن در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 20:40 موضوع | لینک ثابت


من دگـر خسته شـدم ...

 
خانه ام بی آتش ،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
 
راستش می دانی ؟  طاقت کاغذ من طاق شده ،
پیکر نازک تنها  قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
 
من دگـر خسته شـدم ...
 
باز تا کی به دروغ بنویسم :
" آری می شود زیبا دید !!    می شود  آبی  ماند !!! "
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
رنگ نیرنگ آبی ست ؟!
 
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
 
قسمت می دهم امّا به قلم ،
آنچه می بینی و دیدم بنویس
از خدا ،
از قفس خالی عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خیانت ،
از شرک ،
از شهامت بنویس !!!
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
از من
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
 
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
 
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟   کاغـذت می سوزد ؟!
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
 
من دگـر خـسته شـدم
 
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
این همه مورد خوب ...
 
 


 

نوشته شده توسط فرزیــــن در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت


من پشیمانم

من پشیمانم از آن عشق که پستم می کرد

 

بر زبانهای شما دست به دستم می کرد

 

مثل احساس کسی سنگ شدم ای مردم

 

تازه با فاصله همرنگ شدم ای مردم

 

یک نفر میوه ی احساس مرا چیدو گذشت

 

گریه ی نیمه شب روح مرا دیدو گذشت

 

یک نفر گریه ی عاشق شدنم را خندید

 

لحظه ی ناب شقایق شدنم را خندید

 

من از آن عشق که می مُرد حکایت کردم

 

به خدایی که تو را می برد شکایت کردم

 


 

نوشته شده توسط فرزیــــن در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 1:24 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط فرزیــــن در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 18:42 موضوع | لینک ثابت


رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن


ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن


آرزو داریکه دیگر بر نگردم پیش تو


راهمان با این که طولانیست حرفش را نزن


دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا


دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن


خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی

 
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نرن


حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام

 
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نرن


 


 


 

نوشته شده توسط فرزیــــن در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 1:45 موضوع | لینک ثابت


دوبیتی های .....

تو نيمه راه يك سفر مثل يه خوابه بي خبر
نشستي در خيال من دنيا برام شد يك نفر
دست من و تو كه نبود دست خدا هم كه نبود
مهمون ناخونده اومد اين عشقه كه خودش اومد
يه وقت ديدم كه واسه من عادت تويي خدا تويي
هرجا مي رم همسفر و همراه باوفا تويي


خدایا مرا بی یار مگذار
ستم به کن اما تار مگذار
بگیر از من فروغ دیده ام را
ولی در حسرت دیدار مگذار

 

برو ای روی تو باغ و بهارم
خیالت مونس شبهای تارم
خداوندا که در دنیای فانی
به غیر عشق تو عشقی ندارم

 

مزن زخم زبان هرگز اگر آزاده اي
گر زدي ديگر علاجش نيست كار ساده اي
فضليان آتش بزن اين شعله را خاموش كن
تا نسوزد آتش آرامش بگيرد زخمي دلداده اي

 

بارها از زندگي درس گرفتي ولي از برنشدي
در قيدوبند و بست و حادثه و شر نشدي
فضليان هفتادودو سال زعمر تو گذشت
ميون آدمها هي گشتي و گشتي ولي آدم نشدي

 

من سرا پا خواهشم در آرزو گم گشته ام
پير فرتوتم كه دربار گنه آغشته ام
آخر پيري شد و نادم نگشتم من هنوز
روز روشن در دل تاريك شب سر گشته ام


 


 

نوشته شده توسط فرزیــــن در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 1:37 موضوع | لینک ثابت


" autostart="true" hidden="false" loop="false" width="280" height="44">