درباره وبلاگ

چه ویرانگر ولی شیرینی ای عشـــــــــــــــــــــــــــق........
گهی شاد و گهی غمگینی ای عشــــــــــــــــــــــق.......
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا
یه نگین سبز خالص توی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرورو شد
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از منو دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
منو دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره
ولی حتی وقت مردن باز سراغ تو می گیره
می رسه روزی که دیگه قعر دریا می شه خونم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم

نوشته شده توسط فرزیــــن در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 15:35 موضوع | لینک ثابت

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند
نوشته شده توسط فرزیــــن در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 1:34 موضوع | لینک ثابت
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي

نوشته شده توسط فرزیــــن در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 1:22 موضوع | لینک ثابت
هنوزم در پي اونم که ميشه عاشقش باشم مثل درياي من باشه ،منم چون قايقش باشم
هنوزم در پي اونم که عمري مرحمم باشه، شريک خنده و شادي، رفيق ماتمم باشه
خدايا عشق من پاکه، اگر چه عشقي از خاکه، منم اون عاشق خاکي که از عشق تو دل چاکه
ميگن جوينده يابنده است ولي پاهاي من خسته است من حتي با همين پاها مي رم تا حدي که جا هست
هنوزم در پي اونم که اشکامو روي گونه ام با اون دستاي پر مهرش، کنه پاک و بگه جونم نکن گريه،
منم اينجام بذار دستاتو تو دستام ،
تو احساس منو مي خواي،
منم اي گل تو رو مي خوام
نوشته شده توسط فرزیــــن در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 17:18 موضوع | لینک ثابت
گفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد
شقایق هست اما تو نیستی
چه باید کرد؟
نوشته شده توسط فرزیــــن در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 0:38 موضوع | لینک ثابت

دل شكسته ام را خريدار نباشد
آيا كسي هست كه وصله زند دل من
نمي دانم چرا اين دل من براي تو خود را باخت
ولي مي دانم كه چرا تو دلم را شكستي
تو شكستي تا به عشق تازه دروغين برسي
ولي كو آن عشق
آن عشقي كه به روي آب بود
عشق ناب مرا به حباب روي آب فروختي
داني كه حباب روي آب چندان پايدار است؟
لحظه اي است پايداريش
پس دوباره تجديد نظر كن
من هنوز تو را خواهانم
منتظر با قلبي شکسته به دست خودت
تا بيايي و قلب شکسته ام را مرحم باشي
من منتظر به در مي نشينم تا كه بيايي
مرا با خود به آن سوي عشق رساني
دوست دارم كه مرا چون يار خود
بار دگر دوست بداري
نوشته شده توسط فرزیــــن در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 0:30 موضوع | لینک ثابت
به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام
بي خيال تو و ابروي کمانت شده ام
عشق تو بر دل من بار گرانيست و من
بي تحمل شده از بار گرانت شده ام
آنقدر دلبر و دلدار و فريبا نشدي
مکن اين فکر که مجنون زمانت شده ام
دو سه روزيست که رفتي و دلم آزاد است
آري آزاده ترين مرد جهانت شده ام
اشکم از ديده فرو ريخت و رسوايم کرد
حرف آخر...تو کجايي؟نگرانت شده ام

نوشته شده توسط فرزیــــن در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 0:8 موضوع | لینک ثابت
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...
خيلي سخته عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...
خيلي سخته که هر روز همه رو ببيني جز اوني كه دوست داري و فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...
خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...
خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ،
اما اون بگه :
دیگه نمی خوامت......
نوشته شده توسط فرزیــــن در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:4 موضوع | لینک ثابت
کاشکی اون لحظه آخر ، اشکامو تو دیده بودی که شاید دلت می سوختو حالا تو نرفته بودی ، حالا بی تو پردردم ، پرتردیدمو وحشت ، بی تو بودن خیلی تلخه مثه مرگه توی غربت ، همه شبهای بی تو ، اشک حسرت تو چشامه ، من که باورم نمی شه ، شایدم خوابی باهامه ! می دونم برنمی گردی می دونم دوستم نداری ، تو همیشه دوری از من من خزونم تو بهاری ، کاشکی هر لحظه که نیستی ببینی چقدر ضعیفم که شاید دلت بسوزه واسه این قلب نحیفم ، بی تو بودن مثل مرگه مثل مردن توی خوابه ، عزیزم تنهایی سخته مثل عشق بی جوابه اما تو رفتی و حالا دیگه هیچکی رو ندارم ، مثل ابرای بهاری شب و روز دارم می بارم ، می دونم عشقت بزرگه حتی از سرم زیاده ، می دونم دلم کوچیکه طاقت درد و نداره ، اما عاشقی همینه اولش خبر نمی ده واسه مردن پیش چشمات اون اجازه نمی گیره ، رفتی اما تا همیشه دل بهونتو می گیره ، بی وفائی اما قلبم همیشه واست میمیره .
نوشته شده توسط فرزیــــن در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 9:48 موضوع | لینک ثابت
این دیدارشاید آخرین دیدارما باشد
آخرین درود و آخرین بدرود
آخرین نگاه و آخرین لبخند
وما مجبوریم به این جدایی مقتدرتن دردهیم
تلخی این وداع ناگزیررا شاید دیگرهیچ وقت شیرینی دیداری دوباره بی رنگ نکند
شاید دیگر خواب هیچ کوچه ای را صدای قدم های ما برهم نزند
شاید هیچ وقت فرصت نکنی که برای سلام کردن به من پیشدستی کنی
شاید دیگرفرصت نکنم برای نگاهت غزل بنویسم
اصلا شاید همین فردا
یا یکی ازهمین فرداهای نارنجی که خواهند آمد
عکسم را کنارنوشته ای که شروعش" انالله و اناالیه راجعون" است
برروی دیوارسیمانی کوچه تان ببینی..
اما، توصبورباش، خم به ابرو نیاور
ما ،همه درنبرد با تقدیربازنده ایم
راستش...مردن، اتفاق تازه ای نیست
و زندگی هم
دیگر نمی تواند، آش دهن سوزی باشد!!!!

نوشته شده توسط فرزیــــن در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 9:45 موضوع | لینک ثابت
از خواب مي پرم
چيزي يادم نمي آيد
فقط از چشمان خيسم مي فهمم كه خواب تو را مي ديده ام
اي كاش در كنارم بودي
تا همانگونه كه دلم را شكستي
سكوت تنهاييم را نيز بشكني
كنار پنجره مي روم
آسمان بر خلاف دل ابريم صاف است
مانند هر شب ستاره ها را مي شمارم
يكي كم است....
شايد امشب هم در جايي كسي مانند من ستاره بختش را به بهاي دل شكسته اي داده است... 
نوشته شده توسط فرزیــــن در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 2:2 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط فرزیــــن در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 1:50 موضوع | لینک ثابت
سلام
می خوام از تموم دوستانی که تو لینکدونی من بودن و الان نیستن معذرت بخوام
نمی دونم چرا این قالب پیوندا رو نشون نمیده شاید چون اسم قالبش پسر تنهاست اینجوریه![]()
قول می دم تو اولین فرصت این مشکلو حل کنم واقعا شرمنده ![]()
به دلیلی دیگه از این به بعد پستام غمگین میشه چون واقعا از لحاظ روحی به خاطر
همون موضوع به هم ریختم و اصلا" حال خوبی ندارم ![]()
بازم ببخشید
از همتون خواهش می کنم واسم دعا کنید تا این موضوع هرچه زودتر فراموشم بشه
و نامردی اونیکه این بلا رو سرم اورد یادم بره ![]()
عشق ورزیدن خطاست
حاصلش دیوانگیست
عشق بازان جملگی دیوانه اند
از همتون ممنونم
کوچیک شما
فرزین
نوشته شده توسط فرزیــــن در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 23:13 موضوع | لینک ثابت
رفیق من سنگ صبور غمها
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی
اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاجه به نور خورشید
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی

نوشته شده توسط فرزیــــن در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 17:46 موضوع | لینک ثابت

خدايا
...............تو
تنهاترين تنهايي
تنها ترانه زيباي خلوت و سکوتم.
يگانه محرم استماع هق هق ناله هاي شبانه ام و يکتا نوازش گر پريشان حالي و شوريدگي هايم.
تويي که صدايم را ميشنوي و در ظلمات شب به ميهماني خود رهنمونم ميداري.
تويي که اين ناخوانده ميهمان را به گشاده رويي ميپذيري و حبيب خود ميخواني.
الله به فرياد من بي کس رس فضل و کرمت يار من بي کس بس
هر کس به کسي و حضرتي مي نازد جز حضرت تو ندارد اين بي کس کس
تويي که عاشقانه به زجه هاي اين شيداي رسوا گوش فرا ميدهي و در سکوت شب از ترس بيداري همسايه ها نمي گويي:
ديگر بس است..............
خسته شدم.........................
هيس......................................
تويي که سيلاب اشکهايم را به نظاره مينشيني و از غربت هر دوتامان آرام و بي صدا مي گريي.
نخست براي غربت اين بنده از همه جا رانده
سپس براي غربت خود در ميان اين آدمهاي وا مانده
که نه رسم بنده گي و ميهمان بودن را بجا مي آورند و نه حرمت خالق و صاحب خانه را نگاه ميدارند.
و همين است گواه و شاهدي بر تنهايي تووووووووووووووو
************************
گونه هايم خيس واز چشمانم راهيست به ملکوت زيباي تو.
چرا که اين چشمه جوشان عشق در لحظه لحظه ي ميهماني تو از براي وصال و کاميابي در قليان و جوشش است تا حتي تو را به ميهماني خودت ببرد.
يا رب زتو آنچه من گدا مي خواهم افزون ز هزار پادشاه مي خواهم
هر کس ز در تو حاجتي مي خواهد من آمده ام از تو ترا مي خواهم
و آنگاه که بغض غصه هايم خالي ميشود سر بر دوشت مي نهم و تو آرام با سر انگشتان زيبايت پريشاني موهايم را نوازش ميکني که تو نوازنده غريبان و من غريبم
الهي دردم دوا کن که تويي طبيبم
اي دليل هر گم گشته
سپيده دمان است و من از ميهماني خدا سرمست و خدا از ميزباني من دلتنگ
چرا که تمام غمهايم را به رسم رندان(يک به صد)به او دادم
باشد که از خزانه ي غيبش دوا کند
نوشته شده توسط فرزیــــن در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت

کی گفته تو نباشی من می میرم کی گفه که تو اخرین ارزوی من هستی
کی گفته دوستت دارم کی گفته که من ارزوی دیدن را دارم کی گفته دوستت دارم
کی گفته چشمات همیشه توی چشم منه؟؟؟؟
.
.
.
ولی انگار من دروغ می گم
نوشته شده توسط فرزیــــن در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 ساعت 22:8 موضوع | لینک ثابت
دیگه از خستگیام خسته شدم
دیگه از بستگیام بسته شدم
می زنم تیغ به بند بستگی
مگه ازاد بشم ز خستگی
بسه تنهایی دیگه توی قفس
بسه این قفس بدون هم نفس
دیگه بسه تشنگی بدون اب
خوردن فریب و نیرنگ سراب
واسه هر کی دل من تنگ می شه
تا می فهمه دلش از سنگ می شه

نوشته شده توسط فرزیــــن در شنبه یکم اردیبهشت 1386 ساعت 1:8 موضوع | لینک ثابت